حالا که باید رفت
ای کاش چون نغمه ای موسیقی
بیداد
مثنوی افشاری
آنی بودیم و دیگر هیچ
چون گرد آبی
گریخته از فواره ای،
سرد و بی وزن و رو به نابودی
عظمت خورشید را به سخره گرفته
آنی و دیگر هیچ
چونان شکوفه ای
جهان را یکبار و یکبار
چشیده در فصل بهار
آنی و دیگر هیچ
به یاد تویی که هنوز جایت خالیست
امروز بهترین خبر زندگیم رو شنیدم...
خدایا...! خدائیت رو شکر... یعنی می شه؟
چشم بد از تو دور...
![]()
Of all the gin joints in all the towns in all the world...
she walks into mine…
پوپک دیدم به حوالی سرخس
بانگک بر برده به ابر اندرا
چادرکی دیدم رنگین برو
رنگ بسی گونه بر آن چادرا
کای پرغونه و باژگونه جهان
مانده من از تو به شگفت اندرا...
آقاجون مرد خوب و مردم داری بود... خوب هم زندگی کرد... تلاش کرد برای تشکیل یک خانواده ی خوب و کاری آبرومند ... خب موفق هم شد؛ از چارپاداری و نانوایی در روستاهای مازندران در سنین جوانی، سال ها بعد به حجره داری موفق در بازار تهران تبدیل شد و 10 سال آخر عمر هم که کهولت و بیماری بازنشسته اش کرد، مدام مشغول عبادت و نماز قضا و نماز شب و... بود... راحت هم تموم کرد... روحش شاد، خدابیامرزش و عاقبت ما رو با این زنار بستگی هامون به خیر کنه... که نه دین و ایمان درست و حسابی داریم و نه جرات بی ایمانی...
بنده خدا همونطور که در دوران نوجوانی ام خیلی تلاش کرد که کاهل نمازی رو کنار بگذارم و نتونست، این یکی دو سال اخیر، هر بار که من رو می دید اصرار به ازدواجم می کرد... یه بار توصیه پدرانه و پند حکیمانه، یه بار با روایت و حدیث و گاهی هم آمرانه ... خب طبق معمول ناامید شد و این اواخر -مثل نماز اول وقت- دیگه چیزی نمی گفت؛ یک بار پرسید دختری رو زیرسر داری؟ من هم به سربالا و خشک گفتم هفت هشت تا دارم! گفت هفت الهشت تا، پنجاه و شیش تا، شش تا رو بده به اسکندر (پسر خاله ام) پنجاه تاش رو برای خودت نگه دار! با هم خندیدیم و سرم رو انداختم پایین... ۴-۵ بار آخر که می دیدمش خیلی بیشتر از دفعه های قبل گله می کرد که چرا دیر به دیر بهش سر می زنم ، به زبان شمالی می گفت "امه دل تنگ بونه وچه جان" ...و من هم هر بار بهانه پر مشغلگی، ای کاش ...
به یاد همه ی مهربونی هاش...
![]()
- فقط یه راه وجود داره...
اینکه دوباره زنده بشی
کاش می شد...![]()
مال خودته... باید تنها کشید...
باید تنها برد...
Would you know my name, If I saw you IN Heaven?
Would it be The same, If I saw you IN Heaven?
I must be strong and CARRY ON
‘Cause I know I don’t belong Here IN Heaven…
Would you Hold my Hand, If I saw you IN Heaven?
Would you help me stand, If I saw you IN Heaven?
I’ll find My way through night and day
‘Cause I know I just can’t stay Here IN Heaven…
Time can bring you down,
Time can bend your knees.
Time can bring your heart,
Have you begging please… begging please.
Beyond the door there’s peace I’m sure
And I know there’ll be no more TEARS IN Heaven.
Would you Know my name, If I saw you IN Heaven?
Would it be The same, If I saw you IN …
Words: Eric Clapton & Will Jennings
دهه چهارم زندگی هم شروع شد... با کلی ماجرا... همیشه ازش می ترسیدم ولی نمیدونم چرا دیگه از واهمه قبل رو ندارم، تازه داره ازش خوشمم میاد؛
احساسی مثل دوران نوجوانی دارم، شاد و شنگول و پرامید و پرانرژی...پر از ایده های نو... بالاخره نه ای رو که باید ۳ سال پیش می گفتم رو گفتم... هدفی که ۳ سال براش زحمت کشیده بودم را به دست آوردم هرچند اونجور که می خواستم نبود... به هر حال دهه چهارم پربرکت خواهد بود....می دونم
احساس سبکی دارم... دوست دارم با وجود انبوه مشکلاتی که دارم، مشکلاتی که دارند گره ام می زنند، با وجود همه َاینها روی ابر ها راه برم...
سلام
وقتی نباید چیزی بگی...
وقتی نمیشه چیزی گفت...
چه میشه کرد جز بغض را فرو دادن ...
سه شنبه برای وصول طلبی رفته بودم محل کار قبلی ام. توی مترو در حالی که برای فرار از لحظات کشدار و تمام نشدنی طی شدن ایستگاه های بی شمار... مشغول بازی با موبایلم بودم، ناگهان صدای خانمی توچه ام را جلب کرد... می گفت مریض دارد و بیمار کلیوی و از این حرف هایی که توی چند سال اخیر حربه ای قوی برای گدایی تبدیل شده است و البته بسیار آشنا برای مردم. پیرمردی جا افتاده که تازه سوار مترو شده بود با بی میلی و البته آرام گفت قدیمی شده بابا...! زنک بیچاره برای تاثیر بیشتر روی مخاطبانش! دعا هم می فروخت و مشغول شرح مفصل اجناس فروشی اش بود که همان مرد گفت با این همه دعا که همرات داری وضعیتت اینجوریه وای به حال وقتی که این دعا ها رو هم نداشتی! به دنبال این حرف رندانه، لبخند ناپیدایی روی صورت فرد مقابلم نشست....
با این حرف ذهنم مشغول خیلی چیزها شد ... از مرد با تجربه و مذهبی که چنین حرفی را زده بود، دلسوزی برای آن زن و امثال او توی این شب عیدی و از طرفی مقایسه روزگار خود و دیگر دانشجویان همدوره ای خودم با اون زن که کدام گرفتار تریم!؟!
که ناگهان ظریفی فرمود " مشکل از دعا نیست مشکل از خدای آن دعاست...! دیگر وقت آن است که ما هم به تاسی از زلیخا! برای خدای یوزارسیف دعا بخوانیم و اورا بپرستیم... گویا از خدای آخوندماخُند! کاری بر نمیاد...!"
خداییش چه خدای باحالی داره این یوزارسیف؛ هم هوای بنده هاش رو داره، هم وقتی باهاش حرف میزنی با فرستادن (دلیوری) یک فرشته میگه پیام شما دریافت شد... بدون نفت یه مملکت رو اداره می کنه، مشکلات و نواقص اقتصادی رو پیش بینی می کنه و راه حل مبارزه با آن رو از ۷ سال قبل به بندگانش میگه...
دیگه بگذریم از سنگسار و اعدام پرهیز از خشونت و جنگ افروزی و پرداخت نقدی یارانه ها!![]()
ولی خوب از شوخی گذشته به قول شاعر:
چون نبینی آن جمال نور ده
چشم یعقوب و زلیخا کور به
جنگ ۲۲ روزه غزه هم همسان با ۲۲ بهمن و هم قافیه با جنگ ۳۳ روزه لبنان، تمام شد و یک موفقیت دیگر ازآن "مسلمانان جهان" شد و دل تمام ملت بزرگ عرب را شاد کرد. همچنان که همیشه شاد است؛ به قیمت بالا رفتن رتبه خطر سرمایه گذاری در ایران و فرار سرمایه از ایران و از دست رفتن هزاران فرصت شغلی از ایران و از ایران و از ایران و از ایران و ...
در روزهای جنگ کذایی ظریفی فرمود، اگر روزی ملت بزرگ عرب بتوانند اسرائیل، "این غده سرطانی" را "از صحنه روزگار محو" کنند و از پس آن برآیند، از پس ایران آخ. و. ن.د زده هم بر خواهند آمد... امروز که دشمن مشترک غدار و بی رحمی چون اسرائیل بین مسلمانان وجود دارد، طوریکه ایرانی و ترک و عرب را به واکنش وامی دارد و در چنین موقعیتی که ایران این همه نقش کلیدی در مقاومت فلسطین و لبنان دارد. با این همه مشترکات به ظاهر فرهنگی و استراتژیک بین ایران و اعراب، آن ها دارند خلیج همیشه فارس را می بلعند ... وای به حال روزی که اسرائیل نباشد.
خیلی جالب است که اعراب جنوب خلیج فارس با فرصت طلبی از شعار های آزادی خواهانه ی ایران در مورد حق مردم "سرزمین های اشغالی" سو استفاده می کنند و اشغال فلسطین را با جزایر همیشه ایرانی وطن، برابر می کنند و آین دو را به هم عطف می دهند و از هر فرصتی استفاده می کنند که ایران را در موقعیتی قرار دهند که در این مقایسه پاسخگو باشد. یادم می آید در سال های ۷۸ یا ۷۷ خبرنگار شبکه الجزیره ( که به حق می توان آن را به رسانه القاعده موسوم کرد)در مصاحبه ای با آقای خاتمی رئیس وقت جمهوری اسلامی ایران، تقریبا چنین سوالی پرسیده بود که چطور ایران که دم از آزادی سرزمین های اشغالی مسلمانان می زند چون عقابی بالای سر خلیج فارس و سرزمین های اشغالی ع.ر.ب.ی ایستاده است...
جالب است... جالب است ... وقتی در صحنه های راهپیمایی ۲۲ بهمن ماه در ۲-۳ سال اخیر در تلوزیون شاهد هستیم که یک مشت بچه بسی. جی م.ذلف در حرکت هایی هماهنگ پرچم حزب الله لبنان و فلسطین را تکان می دهند....
به راستی به چه کسانی باید گفت وطن فروش؟
یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد، کاین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی، شانه بوی گل گرفت
...
آن گروه هم به سوی حسین (ع) یورش بردند. نیزه ای که بر شانه حسین (ع) خورد اورا به صورت، بر زمین انداخت. زینب (س) که ناظر این صحنه بود، گفت: کاش آسمان بر زمین فرود می آمد، کاش کوهها بر دامنه ها فرو میریخت.
عمر بن سعد هم شاهد بود که هرکس با شمشیر و نیزه ضربه ای بر حسین (ع) می زد. زینب (س) به او گفت: ای عمر! دارند اباعبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟ چشمان عمر بن سعد غرق اشک شده بود، رویش را گرداند و سکوت کرد.
بهت و سکوت میدان جنگ را فرا گرفته بود...
هیچکس نتوانست قدم از قدم بردارد. [کوفیان] یک بار دیگر ترس و دغدغه شان را در جمعیت پنهان کردند. همگی به پیکر خونین حسین (ع) یورش آوردند. زرعه بن شریک، ضربه شمشیری بر کف دست چپ حسین (ع) زد و ضربتی نیز بر شانه او. مثل ماهی زنده در تابه، گاه امام حسین (ع) بر می خاست و گاه بر خاک می افتاد. سنان بن انس، با نیزه ضربه ای بر امام حسین زد، که بر خاک افتاد، اما دیگر توان برخاستن نداشت. سنان به خولی بن یزید اصبحی گفت: سرش را جدا کن. خواست چنین کند، اما دست و دلش می لرزید. نتوانست قدم از قدم بردارد. سنان خود از اسب پیاده شد. سر امام را برید و به خولی داد و : الله اکبر. پیکر حسین (ع) بر خاک افتاده بود...
بر گرفته از کتاب "پیام آور عاشورا" نوشته دکتر سید عطاء اله مهاجرانی
بعد یک دوره کمی طولانی که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم با کمی زور آوردن و سخت گرفتن به خودم تصمیم گرفتم که وبلاگ عزیزم رو به روز کنم… و برای این کار چه چیزی بهتر از پلنگ؟
راستش چند روز پیش توی یکی از دست دوم فروشی های میدان انقلاب (همونی که مغازه روبروییش عکس آلپاچینو و مارلون براندو می فروشه) کتابی نظرم رو جلب کرد با نام پلنگ و تصویری از این حیوان روی جلد آن … و از همه مهمتر اینکه نوشته ی "با مقدمه استاد دکتر باستانی پاریزی" روی جلد آن بود و بدون توجه به نام نویسنده شروع به خواندن مقدمه کردم، که آقای باستانی چنین نوشته بودند:
"من در طول زندگی شصت و هفت ساله خود، دوبار با پلنگ برخورد داشته ام- و بحمدالله هردوبار ازین برخورد جان سالم به در برده ام. لابد با خود خواهید گفت: ادعاهای باستانی پاریزی در مسائل تاریخی کم بود- که حالا ادعای پهلوانی و دست و پنجه نرم کردن با پلنگ را پیش کشیده است."
به این قسمت که رسیدم خنده ام گرفت از طنز ایشان و تصمیم گرفتم کتاب را بخرم… پانصد تومان…
دیروز شروع به خواندنش کردم … کتاب نوشته ی نویسنده ای قدیمی به نام جواد جعفری است که توسط پسرش دکتر نرسی جعفری و به کوشش باستانی پاریزی و… در ایران در سال 1371 به چاپ رسیده است. البته نویسنده از جوانان و تحصیلکرده های روشنفکر زمان رضاشاه است و در این کتاب به صورت داستان اول شخص ماجرای برخوردش با خانی به نام "خان چوبین" و مصاحبت با او را به رشته تحریر در آورده - که از اربابان روستاهای ملایر بود- … خواندن این کتاب را به تمام دوستان توصیه می کنم چون در حین داستان دل انگیز، اطلاعات ارزشمندی در مورد رفتار های ارباب رعیتی و اعتقادات فولکولور و خرافی مردم ایران در گذشته هایی نه چندان دور به دست میدهد.
و اما قصدم ازاین روده درازی اشاره به ترانه ای محلی است به نام "اوجه داغ لرباشنه" که اصل آن به زبان آذری ملایری، که گویا "خان چوبین" سرایش آنرا به خود بسته بود… متاسفانه اصل ترکی این ترانه در کتاب نوشته نشده است ولی ترجمه قسمت اول آن برایم بسیار جالب و عجیب بود… عجیب ازآن رو که واقعا در فرهنگ فولکولور ما ایرانی جماعت چه گوهر هاست که اگر روزی ازآن استفاده ای به جا میشد چه میشد…!
خیال حوصله بحر می پزد…
و این هم ترجمه این ترانه ی زیبا که خالی از لطف ندیدم آنرا در وبلاگم بنویسم:
– ای کاش هم اصل آن را میداشتم و هم اهنگ خوانده شده اش را… افسوس …-
"سرکوه بلند، شاه حسین، پلنگ راه می رود…
آن قمه دودم مرا با سنگ های چخماق
هی صیقل بده و هی صیقل بده
سرکوه بلند، شاه حسین، پلنگ راه می رود…
دهان او هنوز خون آلود است.
و من خودم را برای نبرد سنگین فردا
باید آماده کنم
سرکوه بلند، شاه حسین، پلنگ راه می رود…
چنگ های او از پولاد
و دندان هایش از از خنجر تیزتر است
اگر آنجا بر من غالب شد
چه کسی بر من ندبه خواهد کرد.
من غریب خواهم مرد…
و هیچ کس بر بالین من نخواهد گریست.
سرکوه بلند، شاه حسین، پلنگ راه می رود…
پنجره را بگشا
تا این پیرزن فرتوت فلک را
که از وصله کردن
ابرهای پاره پاره آسمان
دیگر به ستوه آمده
شب به خیر بگویم
شاه حسین:…
پنجره را بیشتر بگشا
تا از هیبت من
پلنگ کهسار سر دره
با صخره های لرزان کوه – پدر و مادر ابدی خود-
بدرود بگوید
و بدرود بگوید
تا لاله های آتشین صحرا
دیگر از مهابت نعره های او
بر خود نلرزند
و گوسفندان قشنگ گله
آسوده بچرند
و آرام نشخوار کنند…
اعصاب ندارم... یک ساعت نشستم و یه مقاله بلند بالا نوشتم... از مسخرگی و خاک بر سری بلاگفا همش به محض فرستادن پاک شد.... خاک توسر
کلی غلط گیر کرده بودم خیر سرم...
حداقل سه سال بود که این حس را تجربه نمی کردم حسی که سال ها همراه هر اول مهرم بود ...
در سال های دوران ابتدایی که مصادف بود با سالهای جنگ و جامعه ای که سردرگم از درستی انقلابی که کرده بودند و بلطبع بی حوصله و رادیوتلوزیونی ناخن خشک و ... مدرسه برای من و هم نسلی های من چیزی نیست جز محیطی خشن همراه با معلمان دینی و غیر دینی! عصبی و بداخلاق که مهمترین وظیفه شان را قران خوان و نماز خوان کردن دانش آموزان حتی به زور کتک و جاسوس گماری در میان آن ها بود می دانستند ... و حس اول مهر چیزی بود شبیه به ترس، واهمه، دلهره و خستگی از تکالیف بسیار خانگی... انگار که شادی و بازی برای کودکان حرام باشد و همچنانکه بود حتی برای بزرگتر های آن ها و معلم ها هم خود بخشی از همین بزرگ تر ها بودند.
ولی با تمام این حرفها ... خنکی اول پاییز و بازار های نسبتا شلوغ محله کودکی هام و شورو شوق خرید کیف و کفش و نوشت افزار مدرسه همیشه حس قشنگی بهم میداد... بخصوص بوی نایلون های متری که مامان برای جلد دفتر کتاب هامون می خرید... همیشه و هنوز هم؟
حالا سر پیری! دوباره این حس تمام وجودم را گرفته .. خیلی عجیب و نشاط انگیزه احساس کودکانه ای که از درون انسان شکل میگیره و ...
حسی غریب به همراه بغضی که یکی دوسالی هست که دیگه خیلی غریب نیست...
ظریفی...
عجب خنگیه خنگ زمونه...!؟
![]()
پ. ن: یکی از معانی خنگ در زبان فارسی، "اسب" است.
هنوز باورم نشده ... نه سرطان و نه مرگ را ... و هنوز ...
هنوز خواب می بینم ...
هنوز که هنوزه نقاشی ها و یادگاری هات گوشه جزوه هام قلبم را خراش می دهند و هنوز که هنوزه کنار تختت جای کپسول اکسیژن روی صورت موکت مونده و هر روز بهم دهن کجی می کند...
هنوز باورم نشده که خدا اون همه زیبایی رو یک دفعه و یکجا به ما هدیه بده و بعد از بیست سال ... ناگهان شیمی درمانی و ناگهان و ناگهان... مرگ
یک ساله که بهشت زهرا شده قرار غروب پنج شنبه ها... اونجا که یه آبجی کوچولوی بیست ساله زیر یک سنگ سیاه ....
و بهت زده پدر و برادر ها و خواهر ... هر بار که وقتش باشد و
گرفتاری ها امان دهد
و مادر همیشه غمگین ... همیشه و هر پنج شنبه و هر پنج شنبه و
هر پنج شنبه ...
پادشاها ز ره لطف و کرم بازش خوان...
میگن یه روز غضنفر با خدا قهر کرده بود....
توی نامه به جای "به نام خدا" نوشته بود به نام بعضیا...!![]()
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش منقل است...؟!
سرانجام بعدسال ها از رو نرفتن در امتحان دکترای تخصصی دانشگاه .... قبول شدم. دوستی به شوخی میگفت "تو که یه بار دکتر شده بودی دیگه دکترا می خواستی چه کار؟"
نمی دانم آیا گاهی اهداف آنقدر حقیر می شوند یا خود انسان که به دست آوردن هدفی برایش عاری از هرگونه شادی می شود و صرفا احساس رضایت بخش برداشته شدن باری سنگین از دوش آدم تنها نکته مثبت پیروزی است. این امتحان هم کم کم برایم حکم مبارزه ای لجبازانه پیدا کرده بود و تنها از روی اعاده حیثت هرسال تکرار می شد... . نمی دانم چرا وقتی این احساس خفه کننده بهم دست می دهد یاد داستان موبی دیک هرمان ملویل می افتم. داستانی که در دوران نوجوانی شاید به خاطر آنکه عاری از مولفه هایی چون عشق های رمانتیک و دارای محیطی خشن و کاملا مردانه بود؛ خواندنش برایم بسیار طاقت فرسا می بود و بار ها نیمه تمام رها شد... تا آنکه فیلمش را که گویا در سال ۱۹۵۶ توسط جان هاتسون کارگردانی شده است را ـ فکر کنم در برنامه هنر هفتم ـ دیدم... بازی خیره کننده گریگوری پک با آن گریم عالی ای که بر روی چهره ی محجوبش انجام گرفته، مرا سخت تحت تاثیر قرار داده طوریکه هنوز صحنه گفتگوی او "ناخدا آی هب" با معاونش ـ به گمانم "استابروک"ـ در خاطرم مانده . آنجا که با "غروری جهنمی" سعی می کند برای معاونش توضیح دهد که چرا این نهنگ شیطانی! موستجب کشتن است و اینکه زنده ماندن توهین آمیزش چگونه برای صیادان افسانه ای از شکست پذیری و فانی بودن انسان شده است؛ نبردی پوچ برسر هیچ....
گاهی وقت ها مبارزه برسر غرور با تمام پوچی اش، لذت بخش ترین مبارزه ی زندگی است.
ای کاش این پیروزی را پارسال به دست آورده بودم ...ای دریغ!
تلوزیون داره فیلمی از نیکلاس کیج رو نشون میده... ![]()
نمیدونم چی بنویسم و از کجا... هی دنبال مقدمه میگردم برای شروع ولی پیدا نمیشه ...دیشب توی رخت خواب با دندانی آبسه کرده که بعد از ۵ پنیسلین همچنان خوب نشده بود و یه نموره درد داشت خوب پیش خودم بلبل زبونی میکردم ولی الان هیچ کدامش یادم نمانده و ... می خواهم با بهانه قرار دادن شریعتی و پاسخی که یکی از دوستان در وبلاگم نوشته بود باز هم جنبش های آزادی خواهانه و دموکراسی طلبانه و زبانم لال! براندازانه را سرکوفت بزنم ولی هیچی به یادم نمیاد شاید تقصیر شهرامه که هی داره پشت هم میگه "اندک اندک جمع مستان میرسند" ... خلاصه فعلا که انگار حسش نیست ... تا بعد...
از کتابخانه پر محتوی و -روزگاری- منظم پدر, با شریعتی آشنا شدم... تحت تاثیر احساسات پدر من نیز با عشق شریعتی بزرگ شدم و بالیدم و اولین کتابی که از او خواندم "انسان و اسلام بود که حدودا 13 یا 14 ساله بودم ... شدیدا بر من اثر گذاشت و علاقه ام به ایشان بیشتر شد و این علاقه به دوران دبیرستان و سالهای اول دانشجویی که مصادف با سالهای "وای اگر خاتمی حکم جهاد سر دهد" بود, کشیده شد... در آن دوران آشفته بود که تازه متوجه شدم شریعتی کسیست که همه دانشجویان و جوجه روشنفکرهای اهل بخیه, همه کتاب هایش را خوانده اند ولی هیچ کس نخوانده!
کم کم شور و حال دوم خرداد کم شد و شریعتی شد یک شاعر ابله با جملاتی قصار برای دختر پسر های دانشگاهی که دیگه حال و حوصله تجمع کردن و چشم چرانی در حین شعار دادن را نداشتند و حکومت هم کم کم از صرافت اسلامی کردن دانشگاه ها افتاده بود و متوجه موضوع جنگ افغانستان و عراق و بعدش موضوع هسته ای ایران شده بود... و از آن غول روشنفکری ایران با آن صورت اصلاح شده و کله ای بی مو و سیگار به دهان که کتاب های اسلام شناسی و شیعه شناسی اش لرزه به اندام آخوند جماعت می انداخت یک شیر بی یال و دم اشکم باقی مانده بود تنها ادبیاتی برای کارت پستال ها و اس ام اس و وبلاگ های تعطیل مسخره ...
برای همین -با تمام انتقاد هایی که به ایشان دارم- سال هاست که از اقرار به طرفدار بودنش ابا دارم و همیشه سعی کردم آنرا پنهان کنم. به جد اعتقاد دارم کمتر کسی از همسالان و افراد جوانتر از خودم را دیده ام که واقعا کتاب هایش را خوانده باشد. هرچند خیلی از افراد ادعا می کنند که این کار را کرده انده اند ولی کمی پس از صحبت با این افراد, اعتراف می کنند که خیلی هم کتاب هایش را نخوانده اند! فوقش و "پدر مادر ما متهمیم" را....
بعد از ۲ سال خاک بر سری استقلال در فوتبال ایران ...خلاصه قهرمان شدیم ![]()
![]()
![]()
چند وقت پیش در منزل برادرم, ایشان گفتند کیارستمی با نگرشی جدید دیوان حافظ را چیده و نمیدانم گویا در ترتیب بیت های غزل ها هم دست برده... من مخالفت کردم به این خاطر که سلیقه هرکسی محترم است ولی نمی توان آن را تحمیل کرد ... و آقای کیارستمی که من به ایشان بسیار ارادت دارم با توجه به جایگاه و شهرت و مقبولیتی که در بین گروهی از عوام دارند(با تاکید بر واژه ی عوام) به نوعی با این کار نظر خود را به مخاطب تحمیل میکنند و بدی این موضوع این است که چون جوانان بسیاری شدیدا چشم و گوش بسته قبولش دارند; نظر او در مورد حافظ را بی چون و چرا می پذیرند و آنرا وحی منزل میدانند ... همانطور که طرفداران شاملو و مطهری چنین کرده اند و در واقع خود فرد مولف مهم است نه نظر او و خدابیامرز حافظ شیرازی...
این حرف ها را گفته و نگفته حمید مرا به تقدس گرایی و مقدس سازی حافظ متهم کرد و سخنی از کیارستمی را نقل کرد که : "کیفیت از دل کمیت بیرون می آید...". این سخن را من هم قبول دارم ولی به شرطی که چند نکته به آن اضافه کنم :"کیفیت در صورت وجود نقد ادبی از دل کمیت بیرون می آید" یعنی کمیت اگر با نقد ادبی همراه نباشد هیچ کیفیتی را در پی نخواهد داشت. بلکه حتی به عوام زدگی و پوپولیسم شدیدی که امروز توده های جامعه ایرانی را در بر گرفته دامن می زند... . زیرا بعید میدانم تمام آن هایی که از بین این همه دیوان حافظ بازار به دیوان شاملو و یا در آینده کیارستمی ها رجوع می کنند برایشان حافظ خوانی مهم باشد.
از قدیم گفته اند که ... مرد است و بدهکاریش
ظریفی فرمود: کامپیوتر است و ویروس هایش ![]()
سال ها پیش وقتی دانش آموز سال اول دبیرسان بودم معلمی داشتیم به نام آقای مسیحی که به ما ادبیات درس می داد. جوان بود شاید از الان من جوان تر ولی خوش برخورد و با سواد و بسیار بلند همت. یادم میاد حول و حوش ماه اسفند قبل از تعطیلات عید بچه های کلاس را به چند گروه تقسیم کرد و به عنوان تکلیف عید ما را مجبور به خریدن کتاب غمنامه رستم و سهراب نوشته دکتر جعفر شعار و دکتر انوری کرد. این کتاب در واقع خودآموز و شرح آسانی بر داستان دلکش رستم و سهراب شاهنامه فردوسی است. آقای مسیحی برای هریک از گروه ها بخش هایی از کتاب را مقرر کرده بود٬ ما وظیفه داشتیم به صورت گروهی شعر های بخش خودمان را با ارجاع به این کتاب به نثر فارسی برگردانیم....
خب نتیجه و پیامد های کار قابل پیش بینی بود: خانواده های دانش آموزان که به جز تعداد اندکی از وضع مالی خوب و مرفهی برخوردار بودند و حاضر به مهیا کردن هرگونه امکانات رفاهی برای قندعسل هاشان بودند از اجباری بودن خرید کتاب٬ عده ای هم از سنگین بودن وظیفه محول شده برای کودکان! شان شکایت به مدیر مدرسه بردند. اقای مسیحی با سماجت خاصی بر لازم الاجرا بودن تکالیف اصرار کردند و زحمت و اعصاب خوردی کل کل کردن با والدین احمق دانش آموزان را به جان خریدند. بعد از تعطیلات خب کار ها آنطور که ایشان انتظار داشتند تهیه نشده بود و حتی تعدادی از دانش آموزان تنبیه بدنی هم شدند... یادم می اید معلم جوان هنگام نطق خطبه شقشقیه ی خود جمله عجیبی را با کمی بغض گفتند که هنوز در گوشم زنگ می زند٬ او گفت "اگر یکی از شما ها شاهنامه خوان بشوید من به عنوان یک دبیر ادبیات دین خود را به زبان فارسی ادا کرده ام".
امروز که از سر کار به خانه بازآمدم٬ بعد از کمی استراحت٬ داستان رستم و اسفندیار و کمی هم از مقدمه داستان شغاد را می خواندم که ناگهان یاد آقای مسیحی و کوشش هاشان افتادم... توی دلم گفتم استاد دل خوش دار که من شاهنامه خوانم... البته آرزو دارم که از آن همه دانش آموز من حداقل نباشم.
پریروز در جهاد دانشگاهی جلسه ای داشتیم... در پایان جلسه به عنوان عیدی! ببه اعضا بن خرید کتاب دادند... آن هم چقدر؟ ۵۰ هزار تومن ... خداییش با این قیمت ها چیزی نیست و در صورتی که به جای بن، پول نقد می دادند بیشتر چیزی نبود! ولی از شما چه پنهان که این بن های معزز از چند جهت به من خیلی چسبیدند؛
اول اینکه تقریبا ۶-۵ روز بعد از روز تولدمه و به رسم هر سال میتوانم با خرید ۶-۷ تا کتاب دلی از عزا در بیارم... و دوم هم اینکه خیلی وقت بود که می خواستم یه پول حسابی برای کتاب کنار بگذارم ولی دلم نمیومد و حالا این بن ها شدند فیض اجباری...
ولی همیشه نیمه پر لیوان یه نیمه خالی هم واسه غر زدن داره و به قول شاعر ترک تریاکی ادبیات ایران "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" ... نمیشد این بن ها رو یک هفته زود تر به دستمان میرساندند که بهانه ای برای رفتن به "دومین مصلای کتاب طهران" داشته باشیم؟